خرید بک لینک
بند کفش هامو محکم میبندم و میزنم بیرون هوا سرده یه غروب به رنگ آبی نفتی به انتظارم نشسته تا کل شعاع خورشید رو از این سر کوه ها تا اون طرف بیابون قدم بزنم بینی ام رو میکشم بالا ... لعنتی باز سرما خوردم ... من و این همه سرماخوردگی ؟! هندزفری هامو میزنم تو گوشام و دستام رو میکنم تو جیبم خیلی وقت بود اینطوری با خودم خلوت نکرده بودم صدای آهنگ رو بالا میبرم .. بالا .. تا آخرین حد .. تا شاید صدای اذان رو نشنوم شاید یادم برای یک دقیقه هم که شده کل گناه هام یادم بره .. و بتونم یه لحظه عذاب نکشم فقط میرم .. نمیدونم کجا آهنگ داره پلی میشه .. نمیدونم چی میگه من فقط میدونم الان چشمام کاسه خونه صداشون تو گوشم میپیچه علی رو که ولش کن .. اون هیچی نمیشه علی ؟؟ نه بیخیال .. زیاد به باباش نرفته .. ع

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

پشت این سایه ها پشت این زندگی ها پشت این سنگ ها پشت این عشق شیرین لعنتی پشت این لبخند های تلخ بی اثر پشت این لرزیدن های دست هایم پشت این درد قلبم پشت این خط های مداد که با هر خطش که مینویسم مرا له میکند نقد میکنم این زندگی را نقد میکنم آب را .. باد را .. هوا را .. آتش را آهای ، زیبایی گل به ریشه های سیاهش است آهای ، کلاغ سیاه از همه آزادتر است آهای ، شاه سیاه از همه قدرتش بیشتر است آهای ، هوای ابری و سیاه از همه پر آب تر است آهای ، این من سیاه از همه خسته تر است من که مست الکلم از پرت و پلا پرم من که دیگه بریدم و فقط منتظر معجزه ام من که دنبال قافیه و شعر و شعار و این چیزها نیستم اما تو بخوان و فکر کن من پسر صلحم اما پدرم گفت بجنگ پدرم گفت بجنگ و میدان را ترک کرد .. مجبورم کرد که بج

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

ما اهل جنگ نبودیم دشمن هم اهمیت زیادی برای ما نداشت جنگ هم ارزش جنگیدن نداشت اما شرایط طوری ایجاد کرده بود که باید به لاشخور های دور و برمان گوشزد میکردیم در کنار چه کسانی قدم میزنند این جنگ یک زنگ خطر بود برای آنهایی که خودشان را به ندیدن و نشنیدن زده بودند برای آنهایی که میخواستند با کشتن من شمشیر من را به دست بگیرند غافل از اینکه شمشیر من برایشان سنگین است ! دیر فهمیدند .. تقصیر من نبود باید میفهمیدند سکوت من علامت بازنشسته شدن من نیست سکوت من برای شنیدن صدا های بیشتر است .. برای شنیدن یاوه گویی های بیشتر .. امضا.ربات

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

با خستگی فراوان کلید میندازم به در و میام تو چراغ ها همه خاموش و من مطمئن میشم هیچکس نیست اما یهو چراغ ها روشن میشه و صدای سوت و هورا و تولدت مبارک بلند میشه رو هوا من با تعجب میمونم و نگاش میکنم کار خودشه ! میدونم .. کسی به غیر از اون کلید نداشت که ! همه خوشحالن و منم خوشحال میشم از اون همه روشنی و شادی توی این خونه .. توی این قلعه .. قلعه شاه سیاه شطرنج ! آرزوها دوباره یاد میشه شمع 30 روی کیک فوت میشه کادو ها باز میشه کادوی اون یه مجسه شاه سیاه ... وای خدای من ! از همه تشکر میکنم همه کارمند های شرکتن امیر .. سارا .. پیاده ها .. رخ ها .. فیل ها .. و ملکه من در مقابل همه این مهره ها در کنار من ایستاده چقدر باشکوه ! سر میز شام همه نگاهشون به منه شاید یه چیزی مثل یه دعا .. یه شع

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

من واسه خدا بندگی نکردم

تو رو پرستیدم ..



ربات.

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

صدای افتادن و شکسته شدن جام شراب ، مرا از خواب میپراند بدنم خشک شده و درد دارد .. کل دیشب را در همین کاناپه قدیمی خوابیده بودم ! به زور از جایم بلند میشوم و با چند حرکت کششی سعی میکنم سرحال تر شوم آخر میدانی .. اولین روز از سی و یک سالگی ام باید بهتر باشد .. کمی متفاوت تر از سه ماه تاریکی که گذشت .. تیکه های شکسته جام را جمع میکنم .. خانه را مرتب میکنم .. نگاهی به مبل ها می اندازم .. خیلی کهنه شده اند و کلی هم گرد و غبار روی آنها نشسته .. باید عوض شوند .. پرده های خانه باید شسته شوند .. تزئینی ها باید گردگیری شوند میروم به اتاقم و از کشوی اول دفترچه یادداشت مشکی ام را برمیدارم با یک خودکار مشکی ! مینویسم .. روز اول : "امروز خیلی عجیب است .. درصد خلوص هوا بیشتر شده و به خاطر همین من احس

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

هشدار که آرامش ما را نخراشی ....



ربات.

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

جمع شین جمع شین

میخوام یه چیز بگم گرم شیم

بعد این همه رنج و تحقیر

میسازم یه تصویر

بگی آه...چسبید.....



ربات :)

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

آخه مگه میشه تو بغل نگیریش و نبوسیش ؟ از مشهد اومده .. رفتم دیدنش همه ساکت واستادن ما رو نگاه میکنن منم که عینکی .. بابابزرگم که عینکی .. چه سر و صدایی بود ! واقعا چقدر سخته روبوسی دوتا عینکی ! بعد نشسته کنارم کتابم رو برداشته یه جوری ورق میزنه که یادم میره سواد نداره ! بابای مامانمه .. درسته بیسواده و مثل بابای بابام که پادشاه بزرگ زندگی من بود و مرد... سواد نداره اما این یکی خوش صحبت تره ! میگه میگه میگه .. منم وامیستم و زل میزنم بهش .. حیف که با خانواده قهرم وگرنه آخه مگه میشه دوستش نداشت ؟! ... +برای بابابزرگ ربات.

برچسب: بابابزرگ, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

خب ... من آدمکش نبودم حالا بماند که قدیم ها دوست داشتم یه آدمکش حرفه ایی باشم .. چون از آدم بودن بدم میومد .. دوست داشتم مثل غرب وحشی آدم بکشم .. من آدمکش نبودم هاا .. اما یه لحظه چشمامو بستم چشمامو بستم روی همه بدی هات بخشیدمت صدای ساز عود پیرمردی که کلاه دوره دار و لباس های رنگی داشت بیشتر شد تو بار نشسته بودیم نوشیدنیم رو سر کشیدم هفت تیر رو در آوردم و گلوله ایی کاشتم روی سرت .. درست بالای گوشت و از اون طرف در اومد و خورد به ساز پیرمرد و همه جا یهو ساکت شد من آدمکش نبودم من آدمکش شدم .. یه آدمکش حرفه ایی ... تو مجبورم کردی :) ربات.

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

صفحه بندی